|
چه کسيست آيا !؟
چه کسيست که خانه بي سقفش را به من بسپارد؟! چه کسيست که مرا به يک فنجان چاي دعوت کند و بگويد" بفرماييد " ، و من راستي راستي بفرمايم ! چه کسيست؟! آتش شود در شب سرما ، نور من در تاريکي يک روز ! چه کسيست که مدد رسان زلزله دلي شود که خانه هايش همه آهني اند و چترش را باز کند ،بالاي سرمان بگيرد و بگويد " داري خيس ميشوي" ! چه کسيست که کوبش حلقه دري شود منتظر بر قضاوت يک انسان براي تنهايي ابدي پيرزني محبوس ! و سفر شود زماني که خانه را جز پنجره اي نيمه باز نيست !؟ که ديگر نه پنجره ايست نه خانه اي نه حتي پيرزن! پيرزن مُرد و هزار بار خانه خراب شد ! و کسي در نزد، چتر نياورد،چاي نخورد! آتش شد،خاکستر کرد! سرما شد ،لرزش استخوان شد،خود تاريکي شد! و هيچ گاه کسي خبر نيافت که زلزله اي شد ! کسي دست بر نداشت از بي راهه ! و همه ضرب المثل حفظ ميکنيم که خواستن ،فلاني جان ،توانستن است و هي نميتوانيم!نميشود ! به جان مادرم نميشود ! و ميگوييم از قصه هاي گرگ و گوسفندان و فکر ميکنيم که آدم بهتر همان که گرگ باشد . و از طناب آويزان ميکنيم خود را بي آنکه به اين بينديشيم "هر چه نزديک تر به سطح زمين باشيم گرانش آن زودتر خفه مان ميکند " ! براي همين است که آدمي هميشه در فضاست!هپروت ! ميخواهد دارش نزنند ! کساني اشک ميريزند بر بي چارگيشان و کساني هر هر خنده ميکنند بر درهاي باز بي شمارشان ! بيچارگان مفسرين بزرگ بي عدالتي ميشوند و باچارگان دانايان بزرگ تلاشها،کوششها،به دست اوردن ها ! فرق است بین یک نامه عاشقانه و یک وصیت نامه! آدمی همه اش فرق است ! شباهتهایشان هم با فرق است ! و مدام هم میگردند و میچرخند و میدوند تا باز کمی فرق پیدا کنند و هی ماچ موچش کنند و هی آب و دانه اش بدهند!
حالا دیگر کسی نیست که برای کسی ،کسی شود ،کسی باشد! و همیشه داستانها را با رویای یکی بود و حقیقت یکی نبود آغاز میکنیم بی آنکه بیندیشیم بر رویایمان یا بر حقیقت دور و برمان ! قصه این است : اینجا کسانی هستند، اما سالهاست که مرده اند ! ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:47 توسط سايه هاي سبز |
|
|
کاش میشد !
کاش میشد با من برقصی ! هی برقصی! کاش میشد با من بخندی!میشد اگر هیاهو میکردی،میشد اگر با من حوضی بسازی،میشد اگر آب شوی ،ماهی شوی ،زلال شوی!میشد اگر قصه "روزی رسیدن" میشدی ! اگر میشد...... کاش ! کاش من کاشانه من است ! و من در این کاشانه بزرگ چقدر حس کوچک بودن دارم ! حسی چنان آشنا! که چون حس بزرگ بودن برای یک هیولا ! کاش میشد جادوگری سِحر میکرد ،مرا ، تو را! کوکی ابدی برای رقصیدن! و من مدام میپیچیدم اطراف تو ! تا گیج تو شوم ! از گیجی تو، زمینم،زمین زند،آنگاه گمان کنم که تو در حال چرخ زدن منی! مرا ساختنی بود، رواق هزار سنگینی! چون نگاه منتظرانی به آسمانی برای رحمتی،مرحمتی! تا که نشود!کسی نخشکد،نمیرد!نپوسد!حال که من نه آسمانم،نه باران، و نه حتی چشمی!من عیناً خود انتظارم! آدمی انتظار است!آدمی سنگینی اشکهاست!آدمی انعکاس برخورد اشک و زمین است!خود زمین است! میداند که نمیتواند!توهمی دارد بر پدیده ای به اسم "امید" ! و معتقد بر توانستن آنچه که نام "نتوانستن " گرفته و نامها را آدمی میسازد! وآدمی خود ویرانگر القاب است! انسان یک نامساوی دارد!نامساویست!و اگر جواب هزار جمع،صفر شود،باز جمع خواهد زد،تا مگر این بار چیزی جز آنچه که هست ،بشود!نیازی به گفتن نیست که آدمی خود میداند چه لامذهبیست !!! و اگر نشود هزار بار میگوید کاش! و کاش عیناً همان "نتوانستن" است! و نتوانستن برای آدمی همان قضیه جمع زدن است! کاش میشد کوه های آبادی دیگر قبرستان نشوند! و بهارها سمورها به خانه ما سر بزنند! کاش میشد من باز قارچی پیدا کنم تا برای تمام زندگانیم به آن ببالم که هی فلانی من فلانیم ! کاش چشمه زنده میشد و گندمهایمان تا آخر بهار سبز میماندند! کاش میشد اگر برقصی،میشد اگر زلال شوی! کاش یک روز دیگر ،یک شب تابستانی میشدی! ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:42 توسط سايه هاي سبز |
|
|
زمانهای درازی،بسیار پسینتر،بسیار بهتر،خوشتر،آراسته به وهمی خوشایند،چون بوسیدن کودکی برای پدرش و حس خوب پدرش نسبت به مادرش ،درست مانند آفتاب دلپسند چاشت بهاری،ودرست در همان زمانها،روزی بود ورای روزها ! زمانی که کسانی لال شدند! سالهاست که دیگر دلقکها چیزی نمیگویند! برای همین است که خنده آور میخوانندش و همیشه مشتاق دیدندشانند! تصور باید کرد !
اینکه برای انسان چقدر عجیب است سخن بیهوده نگفتن،دشنام ندادن،دل شکستن با زبانی دوخته به نیمکره لجن دلی که از ذهن برمیخیزد! و برایشان عجیبتر آن که نمیخوابند! برای همین است که پول میدهند،میخندندو راحت فراموش میکنند تا مگر دلقکی دیگر معرکه ای دیگر بگیرد و باز میروند که پول بدهند،بخندند و سر آخر هم فراموش کنند! که چه بود،چه شد! و همه شان به فرزندانشان وقتی که میپرسند چرا دلقک رنگی بود جواب میدهند : " هه !برای آنکه مضحک باشند،مضحکتر! " ذهنهایی تا به این حد محدود! مردان به دمهای جلویی شان می اندیشند و زنان هنوز گیج دمهایی هستند که گم کرده اند ! فیلسوفان فراموشی !
تنها دلهای به جا مانده از این قرون از آن کودکانیست که هنوز پس از این مدت بعد از هر قصه ای مشتاقند که بدانند آیا کلاغ سرانجام رسید و بشنوند که کلاغ بالاخره رسید ! برای همین است که حاضرند دقیقه ها برای پدربزرگها،مادربزرگها،مادرها،پدرها،عموها،داییها،عمه ها ،خاله ها، گداها،دیوانه ها،گاوها،عروسکها،برای همه،بخندند،هی بخندند تا مگر کسی پیدا شد و خبر داد که کلاغ رسید !
هر آینه،کلاغی دنبال میکند دلقک قصه را ! که بداند چرا دلقک جغدی را دید که مُرد اما نگفت ...... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:43 توسط سايه هاي سبز |
|
|
این روزها که بزرگترین شکوه آدمی فخر بر نسبت کم و بیش است و زمانی که تنها تاریکیست که سبب میشود چراغی افروخته شود و ترس است که مسبب پایداری روشناییست و نه قلبها !زمانی که حتی گویند خدا چون حوصله باران ندارد میگوید : " خشکسالیست" ! این زمانیست که مردم قبل از نان فکر قاطق نانند و خود میدانند که وای ! خشکسالیست !
شهرها !!!! صاحب مردمانیست پیاپي!! روانند در پي چشمانِ هم و دستان هم و شكلهاي هم ! چونان مينگرند تو را، گويي كه انتظار نجاتي را پي در پي ميكشند از يك ناجي كه نه ميشناسندش و نه حتي به راستي خود خواهانشند ! و من حالا خوب ميدانم كه چرا چشمها دروغ نميدانند ! و چرا مادرها مؤمنند و چرا دوستم نان مرا خورد، نمكدان مرا شكست و رفت! و نيز ميدانم كه چرا تابستانها خوب است و چرا كساني ، به كساني علاقه بسيار دارند و چرا همسايه ها هي نگاه ميكنند و چرا زن اين همه حرف نادانسته را ميخواهد كه بداند! و من نادانسته نخواهم مُرد ! و ما خرسنديم اگر جاهل ميخوانندمان و بيمار و كم هوش يا بيهوش! و شايد بهتر آن باشد آدمي نداند كه تلاشي شد اما ......... چيزي نشد ! اين روزها كبوتر خوب ميداند كه گندم گران است و كرمها مرده اند و دعا ميكنند تا مگر كسي يافت شد و آنها را دزديد !! آب داد،نان داد،يك قفس داد! و هنوز " خفاشها هم تشنه محبتند" .......... نارنجها هم خشك ميشوند و مادر تا آخر عمر هم كه شده دندان روي دندان ميسايد ! عجب .......................... هه هه ! ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:34 توسط سايه هاي سبز |
|
|
ریشه !
هر ریشه ستاره ایست!هر ستاره آوازیست!هر آواز، روزگاری دارد،روزگاریست ! چون ریشه ای بخشکد،ستاره ای میمیرد ! چون ستاره ای بمیرد ،زبانی میبرد ! چون زبانی برید،آدمی میمیرد !!!!!!! زبان، ذهن مخلوق است ! زبان ریشه ایست! انتهایش ابدست ! ابد انتهای یک رویاست ! رویایی که روزی بوده و حال، نابوده ! ............کسی مرده........ بی شک کسی در پشت دیوار چنگ زنان دیوار را آغوش میکند!........... تنها مستانند که دیوارها را عاشقند و هم آغوش میشوندشان چون طفل در بر ِ مادر ! .......... شکفتن هر خنده اي ، راز شگرفیست! براي گاوها قصه يک روز پر علف ،براي بقال يک روز پر پول،براي پدر يک روز پر سکوت و براي مادرها اميد !!! اميد ! پرنده ها اميدوارترينان زمينند! براي همين است که مدام پرواز ميکنند ! و مدام نمينشينند! بي آنکه به سنگ ، بي آنکه به گلوله، بي آنکه به تشويش آسمان بينديشند! تنها اميدوارند که در اين پرواز نميرند ! براي همين است که گنجشکها کم نميشوند ! مهر اما نفس است ! شوق رفتن،ماندن است!رویا را نه در ذهن که در سینه داشتن است ! و سینه جای خداست ! با آن تخت حبابی، با آن رنگ آبی ! نشسته و می اندیشد که ای کاش ! کاش.........
من میدانم ! ........... بر روی دسته کلید خدا نوشته : " در قلب منی " ........خدا اما دروغ نمیگفت.... نمیگفت ؟؟؟؟؟؟!!!!!! ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:29 توسط سايه هاي سبز |
|
|
درگاه مرا کلاغی صاحب است ! رازش منم ! قار قارش منم! تمثال سیاهیش منم!مکرش منم ! و تو سنگی! سنگی که کلاغ مرا از دستهایم میراند! کلاغ من اوج میگیرد ! بالا !بالا ! بالاتر !
میپنداری خویش را، چونان قهرمانی با بالهای طلایی ، و چشمانی پر از عسل ! اما چون مرا بازمینگری ،کلاغ من این بار بر شانه هایم نشسته ! بالها گشوده تر ،سر بلندتر،صدا بلندتر،سیاهیش،سیاهتر ! شانه های من تقدیر کلاغند ! کلاغ ،بلند بلند ،روزها را میشمارد! و میگوید از روزگاران پر موش !کلاغ من خاطره میگوید ! از جنگلهای سبز،از قارچها، از دیوارهای با انتها،از چشمه،از نارنج،از هوس نشستن بالای کاج بلند! و میگوید از من ! که من بی رنگم! که من ساز ناکوک بی حنجره ام ! قهرمان ، پهلوان ،زیبایی ضخیم ، ببین ! قهرمان کلاغ من است ! دانای راز کلاغ من است! قصه گوی روزهای شُکر و شَکر است ! زیبا کلاغ من است که هنوز با تمام بد نامی اش،فرزندانش را عاشقانه دوست میدارد و هنوز در قحط سالیِ موش، در به در موش است ! خواستم بگویم سرزمین من نه تشنه عسلهای چشم توست، و نه تشنه رنگهای پر رنگ تو! برو ! آن سوتر ، بیراهه را که بگیری،یک راست به سرزمین "برآوردگی" میرسی! سلام مرا به آرزوها برسان و بگو : سنگینی اما آرزوست ! و من به اندازه هزار بال آزادم ........................................................ ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:39 توسط سايه هاي سبز |
|
|
امروز کمی روز خوب است ،کمی روز بد ، و خیلی بی معنی و مفهوم هم ! گر چه زیاد هم دنبالش نیستم که باشم ! منو چه به این حرفا !
امروز روز دست تکان دادن بود ! به خواهرم که رفت! به بیرون،به داخل ! به هر کاری که باید ،که نباید !
چند روزیست که مادرم خیلی مادر شده ! من همیشه ویار مادر این شکلی داشته ام ! خیلی با حال است ! دیدن آشفتگی برای من مثل دیدن مسابقات فوتبال هیجان انگیز است ! خندیدنهای بی شکل ! تلخ ! درست مثل مادرم و او هم مثل مادرش ! حتمی مادر ِمادرش هم، همین جور بوده !بله!حتماً همین جور بوده ! خانواده قهوه بی شکَر ! میخواهد یک عده روز شروع شود!تفنگ به دست و سنگ به دست!من هم که همیشه وسط یک عده ماجرا هستم !وسط یک عده روز ،که روزی شروع میشوند ! یک روز هم تمام ! خنده دار است که من مادام العمر هستم ! مثل هوا ! مثل باد! مثل مادرها! حتی پدرها ! که من خیال خوب بودن ندارم ! من آقای بد هستم ! من آقای دوست با طعم بد هستم ! بد، مثل هوای بد ،بد ، مثل بعد از ظهرها ! مثل رنگ زرد کوه ها ! رازهای فراوانیست ! آدمی راز است ! آدمی نادانسته، خود، فهمیده که نمیداند رودها از کدام جوبها آمده اند!نمیداند کدام آب زلال بود آیا ،کدام نه ! سر میجنباند و میگوید : " جوبها ،رود میشوند ،رودها، دریا " ! و به همین اکتفا میکند که دانستن سبب گشتن ،گشتن که شاید نیافتن است . و نیافتن ، بی چارگیست! بی چارگی تفکریست بر راز مردن ! و آدمی میمیرد ! برای همین است که من جوبها را تا رودها دنبال میکنم و میگویم که " تو زلالی آب ! حتی اگر رود ،گِلی باشد و دریا شور " ! و این کافیست تا من نمرده باشم ! دلقک میگفت اما ........................................................
" من خنده دارم!مثل یک جک بامزه" ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:10 توسط سايه هاي سبز |
|
|
حالا بعد از گذشت هزاران سال هنوز هم خواب دوچرخه میبینم ! هنوز هم میبینم که می افتم و خواهرم غش میرود از خنده ! با این حساب من هنوز شجاعم ! و هنوز شرافتم را به یک پفک نمیفروشم ! و دوستم را دوست میدارم وقتی که زد و رفت ! هنوز من تنها شنونده مشتاق پدر هستم ! وقتی از خشونتش میگفت که پدر موجود بی حرفیست نه کم حرف !
مادرم وقتی با خدا گلاویز میشد ،وقتی دستانش نردبان میشد تا آسمان ، وقتی بغض مادرانه اش میگرفت ،میگفت : خدایا بلکه رهایی،بلکه کمی آزادی،کمی هم دل خوش! گویی مادر میدانست که خدا لجش گرفته !مادر میدانست که کجاست ،میدانست که باید خدا را نرم کرد،رام کرد !
خانه ما گل ندارد ! خانه ما گلدان ندارد ! اینجا هر برادری ،بی برادر است و هر خواهری بی خواهر !و ما هرگز افسوس گلدانها ،برادرها ،خواهر ها ،گاه حتی آدمها را نداریم! شب ها بیدار میمانیم تا به زندگی کوچکمان ببالیم ! غمگین شویم از تنهاییمان و نیمه شب تصمیم بگیریم که خوشحال باشیم ! زنگ خانه آرام ندارد!منتظر دست با خبریست شاید ! شاید نمیداند که من کافرم ! شاید منتظر اتفاقیست تا بیفتد ،تا نیفتد ! شاید! کلاغها فریاد میزنند و خبری را میگویند! و میگریند بر بد نامیشان !برای همین است که سیاه میشوند ،پیر میشوند ،اما نمیمیرند ! و میخندند زمانی که میگویند و میشنوند ، تمثیل "سیاهیند" ! در دهان خویش نوکی را حس میکنم و سیاهی را در تمام اعضایم و پیری را و بد نامی را! کلاغ شده ام !!!!!! کلاغ !!!! اما بال ندارم ! و من با خبر ناخوش خویش در لانه ام مانده ام ! شاید یک روز من انقلاب کلاغها بشوم ! و پریدن بی بال را ،مردن،اثبات شجاعت را و دانایی را نه به کلاغها که به آفریدگان بیاموزم ! که من یک کلاغ فیلسوفم............................ ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:25 توسط سايه هاي سبز |
|
|
چقدر گناه خوب است ! چقدر خوب است وقتي دختر همسايه آينه ميشود،دست به كمر ميشود!چقدر خوب است وقتي خورشيد سايه ميكند ،از نگاهش ،نگاه كردن ! چقدر خوب است وقتي دنيا طلبكارت است تو گناهكار باشي و نه بي گناه ! چقدر خوب است كه پدر نداند تا از سرمستي شام شبانه اش خوشحال باشد ! هي بخندد ! هي بخندد و يادت نيندازد كه "هوي وبال روزگار "!
چقدر بد است مثل آدمها نبودن ! چقدر بد است مثلشان فكر نكردن ! مثلشان انجام ندادن ! خوب بودن اما بد بودن پيششان ،چقدر بد است ! آنها اين را ميگويند ! دروغ هم نميگويند كه بد ،بد است ! چون ميدانند كه بد چيست ! چقدر خوب است مادر بگويد " عيبي ندارد" تا يادت باشد كه راستي، عيبي هم نداشت ! چقدر راه خوب است ! نه راهي بي پيچ،نه راهي سبز و پر علف،نه راهي راحت! كه فقط از پشت هزار بستگي،بي راهه اي يافتن،خود آزادگي است ! حالا پر سنگ،خشك و بيابان! " عيبي ندارد" ! چقدر بد است نشدن!هيچ وقت نشدن!بد است كنار در ماندن،اما نيامدن ! چقدر بد است ديوارها با تو لج بيفتند،هر روز به هم نزديك شوند! چقدر شراب خوب است،چقدر ديروز بوي خوبي ميداد و چقدر فردا بوي گند گداها ميداد ! چقدر در ميدان بي سپاه ماندن، بي زره و شمشير ماندن بد است ! چقدر بد است همه نگاهت كنند !
چقدر فراموشي........... راستي فراموشي خوب بود يا بد ! ؟؟ نميدانم! آن هم به درك!اصلاً من لاي اين همه ميدانم انسان چه ميكنم !جاي من در عمق ندانستن سگان ولگرد حواليمان از بهر دنياي بي استخوان است !جاي من نه در چشمان، كه در آه سينه سوز پيرزني بي اولاد است ! گويي در داستان ما ، جاي ما در هيچ جاي خوبي نبود ! خوش به حال " بدي" !
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:44 توسط سايه هاي سبز |
|
|
تنها اتفاقي ساده بود ! درست مثال تمام اتفاق هايي كه مي افتاد و مي افتد ! و من اما هرگز گمان اين گونه اش نميكردم ! درست به مانند كساني كه اين اتفاق برايشان افتاد ! حال كه در پيچش كور خويش چشمانم به تيك و تاك افتاده اند و زماني كه هر ثانيه اش منتظر بر فواره خون خويشم ،هزار بار سيلي زنان،خود را به هوش ميكنم كه واي من نه خوابم ،كه بيدار بيدارم !ايمان من بر رسالت آفرينشم ، بر آنچه كه برايش ساخته شدم ، آنچه برايش هيبت موجودي دو دست ،دو پا،دو چشم ،دو گوش ،دو دل پيدا كردم -كه من هراسانم از زوجيت خويش- ، تنها تصوريست ناچيز از تورم افكاري مهمل،مانده در كنجي از ذهن،وامانده و بو كرده ،مرده ! كه در روزگاران ما افكار اين چنين چون كف دستان پست پستند!
اكنون كه در وادي كار خويش،چونان موجودي كور و كر ،راه گم كرده اي در شوره زاراني بي انتها، در به در ِ جسميتيم ،تا مگر باز يابم گم راه خويش را! كه دلهايند ،راه هاي گم گشته ! چنان دل آن بي چاره،چنان دل آن بي دوست،بي يار ،دل آن بيمار،دل مادرم،هزار دل بي نام ،بي بال ! عاقبتيست سخت ،عاقبت وظيفه!نه چشمي ، نه صدايي ، نه حرم دلگشايي،نه نوازش بي ادعايي!تنها سنگيني است ! سنگيني نگاه هاي كينه وار ،سنگيني دستاني كينه توز،سنگيني دوست داشتنهاي ذهنها نه كه دلها ! سنگيني اما آرزوست........................ ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:12 توسط سايه هاي سبز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
اينجا نه خورشيديست،نه ستاره ايست ،نه چراغي،و نه حتي شب پره اي ! بيابانيست بي نور كه گه گاه ديوانه اي از سر مجنوني، فريادي ميكند!و بي دليل نيست كه بيابان شكل عبوس پدران است.......................اينجا ،هيج جاي من است !
|
|
|
|
|
Upload Music |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
تک پسر::قالب ساز |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها: |
|
RSS
|